بیش از دو ماهی است که به وبلاگ سر نمی زنم. وقتم حسابی پر شده با کار . امروز دیدم یک طلبه ای برایم نظری زده در مورد یکی از نوشته هایم با عنوان " از کوزه همان برون تراود که در اوست " که در بهمن ۸۶ نوشته بودم. چون خیلی ها ان را نخواهند دید گفتم خودم بگذارمش اینجا تا نظر یک مخالف مرا دیگران هم ببینند. من که به شخصه ممنونش هستم که وقت گذاشته و نظر داده. این نظرش است در مورد من و نوشته ام :
"سلام بر تو ای وطن فروش. اسم خودت رو استاد دانشگاه نگذار. تو بدبختی و لیاقتت سرخوردگی و تو سری خوردن است. بیچاره تو لیاقت آزادی را نداری. که این همه مطلب علیه یک حکومت بنویسی و هیچ کس هم با تو کاری نداشته باشد. برو کلاش. اسم خودت رو استاد نگذار. حتما یکی از اوباش و یا یک دانشجوی فریب خورده و یا یک معتاد و مفنگی هستی. همان بهتر که آمریکا و اسرائیل توی سر تو و امثال تو یزنند و مثل ... دور و برشان پرسه بزنی. خاک بر دهان تو . بی لیاقت. بیچاره امروز فن آوری و تولید علم در کشور ما تا آنجاست که روی دست ابرقدرتها بلند شدیم در جایی که قبل از انقلاب حتی آفتابه هم نمی توانستیم درست کنیم. این رو از اربابانت بپرس. وقتم رو بیشتر از این برای تو تلف نمی کنم.
حالا اگر یکی از این جوان های مثلا بسیجی تازه به دوران رسیده ایی اینگونه مرا توهین می کرد ناراحتی نداشت ولی یک طلبه ای که مدعی دین و اسلام است اینطوری بنویسد چه می توان گفت. امیدوارم روزی در کنار پیشرفت علمی به ان درجه از پیشرفت فرهنگی هم برسیم که همدیگر را تحمل کنیم.
