تبليغاتX
یادداشت های یک استاد دانشگاه

یادداشت های یک استاد دانشگاه

علمی - سیاسی - فرهنگی - اجتماعی

 تابستان امسال سفری به ایران داشتم و تلاش دارم که مشاهداتم را به تحریر در آورم. واقعا سخت است در مورد کشوری نوشت که ذاتا بی نظم است و باید تلاش و کوششی خستگی ناپذیر به خرج داد تا مردمی را که می خواهند به هر شکل ممکن از جاذبه نظم فرار کنند به نظم و اطاعت از قانون های تامین کننده راحتی زندگی خودشان وادار کرد.
 
از رانندگی در خیابان های تهران که نشان دهنده طرز فکر مان است بخوبی میتوانیم خودمان را بشناسیم. بار ها که تاکسی سوار شدم می دیدم که رانندگان چگونه سعی می کنند که به هر شکل ممکن از دیگران سبقت بگیرند تا چند لحظه روزتر به مقصد برسند و چگونه با جان خود و مسافران بازی می کنند تا این قاعده را اجرا کنند. همه در هول و هراسند مباد دیگری جای او را بگیرد .
 
داستان زندگی مردم ما دقیقا مانند رانندگی شان است. همه تلاش دارند که دیگران را حذف کنند و خو د جای او را بگیرند. اکثرا در فکر پشت پا زدن به دیگری و پر کردن جای او به هر شکل ممکنه هستند. بخل و حسادت در همه جا موج می زند. در عین حال که شعار های برادری داده میشود ولی یک ژن قوی در ضمیر ناخوداگاه مردم دستور به حذف و نابودی دوست و رفیق می  دهد.
 
تاریخ ما سراسر پر از این داستان هاست. داستان های خیانت و بی وفایی برای رسیدن به قدرت و جای دیگری را گرفتن. برای همین است که ما مردمی شده ایم که دایما در حال رل بازی کردن هستیم. از راست گویی و درست بودن هراس داریم چون متهم به ساده بودن می شویم. همه از هم می ترسیم تا مبادا طرف مقابل برایمان دردسر درست کند. با هم که حرف می زنیم مانند حافظ سعی می کنیم تمامی حرف هایمان در لفافه و دو سویه باشد تا در صورت دردسر بتوانیم ان را تفسیر کنیم.  
 
کشور عجیبی هستیم . فرهنگ ما هم متاثر از جفراقیای کشورمان دچار تضاد های غریبی است. جغرافیای کشورمان از یکطرف کوه و جنگل دارد و از طرف دیگر کویر وبیایان بی اب و علف. مردممان هم همینگونه شده اند. هم می خواهند تا می توانند در ذهنیات زندگی کنند و هم می خواهند در دنیای کنونی مادیات باشند. خودشان هم نمی دانند بالاخره به دنبال چه هستند و به همین دلیل هم در انتظار هستند شاید یکی ازغیب بیاید و انان را از این بلاتکلیفی مطلق نجات دهد و راه حل اخر را جلوی پایشان بگذارد. همیشه هم نق و اعتراض دارند که چرا دنیا به کام انان نمی چرخد . همیشه به غربی ها حسرت می خودند که چرا زندگی انان همیشه بهتر است.
همه ناراضی اند از شخص  اول مملکت گرفته تا معمولی ترین فرد. همه می نالند با این وجود هم روزگار را بقول خودمان به اجبار می گذرانند.
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط استاد دانشگاه  |